درباره وبلاگ:
آرشیو:
آخرین پستها :
پیوندها:
پیوندهای روزانه:
نویسندگان:
ابر برچسبها:
آمار وبلاگ:
حالا یه روز خواستیم روراست باشیم... اونم نذاشتن!
پیش دانشگاهی بودم.یه بار که امتحان دین و زندگی داشتم شبش سردرد شدیدی گرفتم و نتونستم هیچی بخونم.فردا صبحش دوستام گفتن تقلب میرسونیم نگران نباش.ولی من که نمیخواستم واسه کسی دردسر بشم گفتم:یکی دوتا سوال که نیست؟!کل سوالا رو بخواید برسونید لو میریم. برگه مو خالی دادم و توش یه بیت شعر نوشتم"فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم/بنده ی عشقم و از هردوجهان آزادم" آخر ساعت معلممون که یه پیردختر بود(:دی) صدام زد که این چیه؟منم فکر کردم میخواد بدونه چرا برگه مو خالی دادم،موضوع رو گفتم که سرم درد میکرده و ایشالا تو امتحانهای بعدی جبران میکنم... بعد گفت:نه این شعرِ چیه؟دخترم بشین درستو بخون این چیزا چیه(اشاره به بنده ی عشقم) که بهشون فکر میکنی؟عشق و عاشقی آخر عاقبت نداره** و اصن واسه همیناس که سردرد میگیری و اینا... من که بزور جلوی خنده خودمو گرفته بودم؛ بهش گفتم شعر حافظِ و اصن موضو این نیست... دیدم تو کتش نمیره!آخرش گفتم شما راست میگید اجازه بدید خطش بزنم؟! گفت: نه!! این برگه میره ضمیمه میشه به پرونده انظباطیت تا والدینت بدونن که دخترشونو فرستادن اینجا درس بخونه یا شعر عاشقانه بگه!!!! از کلاس رفتم بیرون تو سالن پهن زمین بودم... اومد و دید که چطوری دارم میخندم و تا آخر ترمم کلا هرطور میتونست تلافیشو سر نمره های بدبختم درآورد.
پ.ن: روم نشد بهش بگم: حالا اگرهم بهش فکر کنم واسه اینه که نمیخوام آخرعاقبت تورو داشته باشم :دیتلقین!
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ….تا بعد، بهتر می شود ….
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.
مصائب دوشیزه!
مصائب یه دختری که داره تو ایران زندگی میکنه و از مدرسه،دانشگاه یا محل کارش به سمت خونه راه میفته:
باید تو پیاده رو مارپیچ حرکت کنی تا به افرادی که شاخ به شاخ میشی باهاشون و از جاشون جُم نمیخورن و از خداشونه که باهات برخورد کنن نخوری. بعد که میای اینور میبیین یه پیرمرده هم سنه بابابزرگ خدابیامرزت داره مسیرشو اریب میاد. میری میچسبی به دیوار همه لباسات خاک و خول... تا میای پاک کنی یه پسر که میتونست هم سن بچه نداشته ت باشه برمیگرده حرفی میزنه که تو به این سن رسیدی بلد نیستی از این حرفا! تو خونه شونه هات درد میکنن از بس جاخالی دادی به این و اون!میخوای بری سوار تاکسی شی مگه تاکسی گیر میاد. ماشینای مدل بالا و غیر مدل بالای شخصی هی بوق میزنن و چش و چالشونو میرقصونن واست.
سوار تاکسی میشی بغل دستیت چیزی نمونده جای تورو هم بگیره و تو از بس خودتو جمع میکنی داری از در یا شیشه ماشین میفتی تو خیابون... بعد که پیاده میشی تو کوچه یکی سایه به سایه همراهته درست پشت سرت... هوا داره تاریک میشه و تو ترس و دلهره ت هی داره شدید تر میشه... هرچی تند راه میری اونم سرعتشو با تو تنظیم میکنه... میای اینور جوب اونم با تو؛ چپ میری اونم همین کارو میکنه... راست میای... تا بری برسی خونه هزار بار میمیری و زنده میشی!!!
نهایتا هم همسایه ای آشنایی چیزی میبینتت و میگه: اه فلانی م دیگه همون دختر پاک و معصوم نیست همه اهل شهرو دنبال خودش میکشونه....
خیلی وقت بود میخواستم اینو بنویسم. دوستانی که اینو میخودنین انشاا.. که
خودتون از اوناش نیستین ولی به دوست و آشناهاتونم بگین که این دختری که تو
قصد آزارو مزاحمت بهش رو داری با چه استرسی داره میره به مقصد برسه(که
گاهی هم شاید نرسه...) این اتفاق همون لحظه به احتمال 99% داره واسه خواهر،
همسر، مادر یا دختر خودت داره میفته... آشغال تو جامعه زیاده مطمئن باش از
تو بدترشم هست!
پ.ن : امروز جزء اون روزایی بود که یه عوضی دنبالم کرد.خدا میدونه خودمو چطوری رسوندم تا خونه...
دو روز بعد!
بعد از شب قرار دو شیطان دو روز بعد
گفتم ببینمت سر میدان دو روز بعد
میترسم از علامت مرگی که پیش روست
گفتم بیا تو را به همین جان دو روز بعد
شلاق گیسوان خودت را تکاندی و
گفتی به عشوههای فراوان دو روز بعد
تو مثل بردههای به قلاده بستهای
خود را بزن به کوه و بیابان دو روز بعد
گفتم به خود چه منظرهای خلق میشود
عاشق که میشوند دو انسان دو روز بعد
شلوار پاره کفش پلاسیدهام به پا
در دست چند شاخه ریحان دو روز بعد
زل میزنم به رهگذران هزار رنگ
میپرسمت ز هر چه خیابان دو روز بعد
عاشق شدن مقوله مرموز زندگی است
عاشق همیشه بوده پشیمان دو روز بعد !!
میگفت من برای تو هستم دو روز قبل
از من بریده بود چه آسان دو روز بعد
بر روی چند شاخه ی ریحان نشسته است
مردی که خیره مانده به میدان دو روز بعد
چندین دو روز بعد گذشت و نیامدی
من زندهام هنوز پس از آن دو روز بعد
دعوت دیگران به مهمانی خدا!
فردا اولین روز ماه رمضان1390خورشیدی هست. بله ماه برکت و میهمانی خدا.یه تعداد روزه میگیرن؛یه تعداد نه یا بعضی هام چندروز در میونش میکنن.روزه گرفتن از خیلی از جنبه ها خوبه،سلامتی و حتی طاقت و تحمل آدمارو هم محک میزنه و خیلی چیزا دیگه.اساسا کسی وقتی کسی رو دوست داره و کمپلتشو قبول داره هرچی که اون بگه این میگه چشم.هر دستوری که برسه بدون فوت وقت و بدون چون و چرا اجرا میکنه.روزه گرفتن تو ماه رمضون امر خداست وجودی که دوستش داریم،عاشقشیم و میپرستیمش.اگه کسی در اون حدی مومن باشه بهش در مقابل هیچ امر و حکمش چون و چرا،نَع و نُوع نمیاره.روزه گرفتنم بدعت در دین و از اون چیزا نیست که یه تعداد برای منفعت خودشون گفتن. کل جوامع مسلمان بهش معتقدن و ابدا من در آورده نیست و صراحتا در قرآن کریم اومده.
اما بعضی مسائلو مسخره شو درآوردن!یعنی چی که کل کشورهای حومه از شب قبلش اعلام میکنن که ملت فردا ماه رمضونه؟! ولی این جناب کره ی ماه فقط برا آسمون ایران ناز میکنن؟ خودشونو نشون نمیدن؟ تو این چند سالی که متوجه مسائل و فرایض دینی شدم.تا حالا نشده یکی بیاد بگه آقا برو راحت بخواب که فردا میتونی روزه بگیری و روز اول ماه رمضونه!که در مورد روز اول ماه شوال(عید فطر هم)صدق میکنه. یا ما امکانتشو نداریم که هلال ماهو ببینیم یا اینکه تو لجبازی با این کشورهای مسلمان همسایه تو کشمکش این هستیم که آیا فردا ماه رمضون هست یا نه؟خودشونو مسخره کردن؟ جمع کنید این بساطو؟! مگه این ملت چقدر مشنگن که باید هرچی شماها میگین بگن چشم؟بذارید مردم رو ایمان خودشون بمونن.دینشونو به مسخره نگیرید لطفا!!!!!!
چوب خدا!
شاید دلیل این همه دلتنگیم اینه که به دل تنگیات هیچ اهمیتی نمیدادم!
از چیزی که میترسیدم سرم اومد...شاید چون اون انگی که بهت چسبونده بودم وصله ی تو نبود- تهمت زده بودم- برگشته به خودم. همه رو خودم دارم میکشم. نترس الان اونی شده که میخواستی! قصد بدی نداشتم...
اینو خود خداهم میدونه اما هی تو گوشم میخونه:
شکایت
این شعر از مهدی سهیلی شاعر معاصر هست که برای پسرش گفته. واقعا دنیای ما این چنینه....
ای چراغ روشن فردای من!
ای نگاهت از چمن گلخیزتر!
وی لبت ار می شرار انگیزتر!
ای دو چشم تو، دوچشم روشنم
ای صفای جان و نیروی تنم!
چون پرستو پرزنان از دورها
آمدی از سرزمین نورها
ادامه شعر
تشابه کفشها با آدما!
موضوع از این قراره که من این پست از این وبلاگ رو خوندم: «چند وقت پیش به این نتیجه رسیدم که مردم به دخترا مثل کفش نگاه میکنن.کلا گویا میخوان برن توی یه پاساژ و از توی ویترین یه کفش انتخاب کنن و بپوشن . خب بسته به اینکه چقدر از کفش خوب مراقبت کنن بیشتر هم میتونن داشته باشنش. ومن کلا مخالف این قضیه بودم و میخواستم اثبات کنم که من کفش نیستم ودلم نمیخواد کسی بهم مثل کفش نگاه کنه.اما روزگار بهم ثابت که خب من هم کفشم، کفشی که هنوز به اون درجه از بلوغ نرسیده که بفهمه کفشه. خلاصه اینکه فهمیدم که یه جفت کفش ساده ام که خوب و جالب هم نیست.میتونم بگم تا یه مدت این قضیه به شدت آزارم میداد و اینکه یه کفش خوب باشی یا بد روی نگاه آدم ها بهت هم تاثیر میذاره .در اثر گذشت زمان فهمیدم اینکه من یه کفش کوچیک و تنها ته ویترین یه مغازه ام که خب کسی حتی رغبت نگاه کردن بهش هم نمیکنه برام کافی نیست و خب این مفهوم همین جوری داشت آزارم میداد پس تصمیم گرفتم که کفش خوبی باشم اما میدونی کفش قشنگ و به روز و خوب بودن کار آسونی نیست.شاید هم برای من آسون نیست.همونطور که وقتی صبح ها ازخونه میخوام بیرون برم و یه خورده رژ لب میزنم تا در آسانسور نمیرسه که با دست هام نصفش رو پاک میکنم.انگار این کارها زیاد با من جورنیست.اما خب تصمیم گرفتم و باید انجامش بدم.چون باید کفش خوبی باشم.»
-------->جواب من بهش!
بحران مبهم!
یه مدتیه خیلی پکرم! اصلا حواسم به دوروبرم حتی بخودم نیست! سعی میکنم بخندم اما همش مصنوعیه و دست خودم نیست...
نه میدانم به چه میخندم... نه میدانم از چه می نالم!
یه مدت میخوام نباشم..... شاید رفتم تو خودم تادلیلشو پیدا کنم! دعا کنید که بتونم به روزای قشنگ گذشته ام برگردم!
اگه نبودم دوستای مهربونم... از همین الان پیشاپیش عید باستانی و کاملا ایرانی نوروز مبارک!
دردواره ها!
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشته ی سخن» درآورم
نعره نیستند
تا ز «نای جان» بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
***
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
دردهای مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ و روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد های پوستی کجا؟
دردهای دوستی کجا؟
***
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را از برگهای توبه توی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد،حرف نیست
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
« قیصر امین پور »
نیستیم!
بزرگ می شویم ، عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ، عکس ِ یک نفره می گیریم ...
و بعد دوباره باز نیستیم
(حسین پناهی)
همبازی جدید!
همبازی و بچه محل بودیم.قدش از من بلندتر بود.دستشو گذاشت رو شونم گفت خیلی دوست دارم.
اون شب بابام یه عروسک خوشگل واسم گرفت.یه مدتی بود میرفتم جلوی ویترین هی نیگاش میکردم.اما بابام گفته بود بذار سر برج بشه واست میخرمش.
فردا صبح رفتم نشونش دادم.گفتم:«ببین عروسکم چه خوشگله...» گفت:«این که چیزی نیست تازه یه جورش هست هم آواز میخونه هم میخنده هم گریه میکنه؛ اینکه کاری نمیکنه؟!» عروسکمو بغل کردمو با اوقات تلخی گفتم:«ولی من اینو دوست دارم!»
اسباب بازی زیاد داشت.تعداد اسباب بازی هاش از تعداد سر برج هایی که تو عمرش دیده بود بیشتر بود .همشونم به قول خودش یه کاری میکردن...!
گفت :«بزرگ که شدم واست هرچی خواستی همون موقع میخرم؛هر چی که بخوای...» بعد دوباره دستشو گذاشت رو شونمو گفت خیلی دوست دارم.
اسباب بازی هاشو زود زود خراب میکرد بعد میرفت یه نوشو میخرید. با اینکه بعدی مدرن تر بود و گرونتر، اما رفته رفته جنساشون بونجور میشد و دیگه اون جنس خوب قبل رو نداشتن.
بهش گفتم چرا اینقدر اسباب بازی هاتو خرابشون میکنی؟ داشت با اسباب بازیی که تازه خریده بود بازی میکرد و با بی حوصلگی گفت: چون از این بهتر میاد بازار و منم از این خسته میشم.
چند سال بعد از کوچه ی ما رفتن. موقع رفتن باز دستشو گذاشت رو شونم و گفت:« برمیگردم .خیلی زود!هنوزم دوست دارم.» یک لبخند زد و رفت.
همین که رفت فهمیدم این حرفش زیاد دووم نمیاره خیلی زود از منم خسته میشه.آره...! رفت و یه همبازی دیگه پیدا کرد.
فقط نمیدونم اونم جنسش مثه اسباب بازی های نو و مدرنترش بونجور بود یا ارزششو داشت؟!
خدا کنه از این یکی دیگه زود خسته نشه....
عاشورا
امان از دل زینب
توقع کمتر زندگی بهتر!
وقتی میگن دوستی الان دیگه یعنی کشک همینه!
دارم بعضی اخلاقها رو تو خودم ایجاد؛ بعضی رو هم قوی تر میکنم. این روزا دیگه نمی خوام از هیشکی
انتظاری داشته باشم... بله خوب! همه مشغله
خودشونو دارن نمیشه بهشون گفت بخاطر من این کارو بکن! میخوام دیگه واسه خاطر کسی
هیچ کاری نکنم. کسی هم نمیتونه از من انتطار داشته باشه زندگی همه به خودشون
مربوطه.
از این به بعد:
1. زندگی هیشکی با من ربطی نداره.
2. هیشکی تو این دنیا واست تره هم خرد نمیکنه. پس رو
هیکل هیشکی حساب نمیکنم!
3.به کسی اعتماد نمیکنم.
4.هیچی تو این دنیا قابل دل بستن نیست.و هیچی بهترین
نیست.
5. زندگی جدید و بی تفاوت به همه کس و همه چیزو از
سر میگیرم.
فرصت طلایی اجباری
همیشه که شرایط جور نمیشه!؟

